تبليغاتX
خاطراتی از عادل السلطنه

خاطراتی از عادل السلطنه

خاطراتی از عادل السلطنه

کلام بچه گانه

عادل چهار سال و نیم رو گذرانده

یه زمانی نگران حرف نزدنش بودیم الان ماشالا اینقدر حرف می زنه که باید ازش خواهش کنیم کمی به ما فرصت نفس کشیدن بده

خوش زبانی و کلام بچه گانه در اوج خودش به سر می بره و خیلی لذت بخشه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:8  توسط Adel's Father  | 

سرعت یادگیری و شاید بتوان دقیق تر گفت توانایی عادل در ادای کلمات در این دوماه گذشته خیلی بیشتر شده


باید کمی صبور بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 15:31  توسط Adel's Father  | 

عادل مجله مسواک

       یکی از دغدغه های والدین برای آموزش و تربیت بچه ها مثلا عادت کردن همیشگی کودکان به مسواک زدن یا کتاب خواندن یا جمع کردن اسباب بازی هایشان هست.

 

همیشه گفته اند که بچه ها اون چیزی نمی شوند که شما می خواهید بلکه آنچیزی می شوند که شما هستید یعنی بیشتر از اعمال و رفتار شما کپی برداری می کنند تا از آرزوها و آرمانهای شما.

 

یکی از کارهایی که عادل انجام میده و کله ما رو می خوره کتاب خواندن هست هرچند که حتی الان نمی تونه درست صحبت کنه و صرفا با پانتومیم و کلمات تک تک منظور خودش می رسونه ولی کتابهاش میاره و میده ما براش بخونیم و گاهی که خیلی خسته هستیم و یا وسط دیدن یه سریال فیلم یا مسابقه فوتبال گیر سه پیچ میشه که یالا کتاب برام بخونید حتی مهمانی هم که میرویم ده تا کتاب برمی داره میاره میده به مادرش که برای ببریم مهمانی، آنجا هم اگر که بچه ای بزرگتر از خودش باشند به هر کدوم یکی میده میگه برام بخونید

گاهی وسط کتاب خوندن  ما بلند میشه میره یه اتاق دیگه میشینه به بازی با اسباب بازیهاش اگر خواندن کتاب متوقف کنیم سریع عکس العمل نشون میده داد میزنه که ادامه بدید و این برای ما جالب بود که دوست داره صدای خواندن ما رو بشنوه حتی اگر در اتاق آخری باشه

 

سه ماهی هست که براش مجله بادبادک را آبنمان شدم برای به نظر من که مجله کاملا حرفه ای و مناسبی هست حتی بیش از حد انتظار من هست

جالبه اینجاست که وقتی مجله خود من را پستچی میاره اعتراض می کنه که پس مجله من کو و وقتی مجله خودش پستچی میاره میدود میره بالا خودش میگیره و با ذوق و شوق میگه براش بخونیم

این انتظار برای دریافت مجله به نظر من اتفاق خیلی خوبی هست که تونسته به یکی از دغدغه های ما بابت موضوع کتابخوانی برای عادل کاملا جواب بده

به نظر من این خیلی خوبه که از کودکی فرصت آشنایی با مفاهیم اشتراک و کتاب خوانی و به روز بودن و انتظار برای دریافت یک مجله مختص خودشان را داشته باشند

عادل هر شب هم مسواک می زنه

عادل الان سه سال و پنچ ماهش هست

شما چه تجربیاتی داشتید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:3  توسط Adel's Father  | 


      عادل دیگه روز به روز کلمات جدیدی یاد میگیره یعنی قدرت و توانایی بیان آنها را پیدا می کنه مثلا یه دفه گفت عطر یا متر یا چتر قبل از اینکه ما بهش بگیم این نشان می ده که اون در طول این سه سال هر روز بر گنجینه لغاتش افزوده شده حالا باید منتظر ماند و صبر کرد تا کلمات بعدی را نیز ادا کنه

البته باید بگم که در ادا کردن بعضی از حروف هنوز مشکل داره مثل ک ل خ گ

برای همین با بعضی از کلمات به مشکل دچار می شود مثل سلام یا کوه کاهو که تقریبا آهو تلفظ می کنه یا کتاب


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:3  توسط Adel's Father  | 

بالاخره از پوشک گرفته شد


     با توجه به مسافرت ده روزه عادل و مادر مکرمه شان به شمال تقریبا می شود گفت که پروسه گرفتن ایشن از پوشک به نتیجه رسید و از این به بعد دیگر نیازی به پوشک نیست! هوراااا


راستی جمعه این هفته هم تولد عادل السلطنه هست و ایشان سه تابستان را پشت سر گذاشته اند به امید روزی که سیمین تابستان را هم پشت سر بگذارند آن موقع بنده شصت ساله خواهم بود


نگاهی به آینده هم ترس و لرز داره هم امید و اشتیاق


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:16  توسط Adel's Father  | 


     از وقتی که عادل از سفر دور اروپا برگشته کمی رفتارش عوض شده مثلا در رفتارش نسبت به پسرعمه اش که الان فقط چهار ماه هست بیشتر مواظبه و این نکته مثبتی هست

ولی چون مجبور شدیم دو بار در سفر در خانه تنهایش بگذاریم با میزبان عزیز و خودمان بریم داخل شهر و گشتی بزنیم ظاهرا کمی تاثیر منفی گذاشته و از وقتی که برگشتیم بیشتر وابستگی به مادرش پیدا کرده البته باز نمیشه به طور صد در صد گفت که علتش تنها ماند و از ما دور شدن برای چند ساعت بوده است

عادل هنوز صحبت نمی کنه و تنها همان کلماتیکه استفاده می کرد را بیان می کنه البته دوتا کلمه اختراعی برای اسکیت و تفنگ از خودش ساخته که هیچ ربطی به این دوتا شیئ نداره


تا یکماه دیگر سه سالش تمام می شود و این سه سال چه زود گذشت


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 18:32  توسط Adel's Father  | 

عادل و حرف نزدن


خیلی وقته که اینجا آپدیت نشده بود

عادل هرچند که دوسال و 7 ماه را رد کرده ولی هنوز بیش از چند کلمه نمیتونه ادا کنه و این کمی من را نگران کرده

البته هر آنچه را که می خواهد را با علم و اشاره و به حالت پانتومیم اجرا می کنه و می فهمیم که چی می خواد یا چی میگه ولی حرف نزدنش یا دیر شدن این موضوع کمی نگران کنندس

البته من خودم هم دیر به حرف آمدم و تا زمان مدرسه حتی لکنت زبان داشتم، حالا مردد هستم که آیا فرستادن عادل به مهد کودک می تونه کمکی به حالش بکنه یا نه

در تفکرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:16  توسط Adel's Father  | 

عادل، من، و بی خوابی های انباشته

این روز ها عادل کمی بد خواب شده

این که میگن بچه  پدرو مادر می خوابونه تا خودش بخوابه واقعا واقعیت داره

من و مامانش از خستگی بی هوش میشیم اون هم برای خودش تو تاریکی اینقدر این ور و اونور میره و بالاسر ما چرخ می زنه که خسته میشه و بعد از یک ساعتی سرش میزاره روی بالش و بی هوش میشه

این چند روز که از ماه رمضان گذشته غیز از یک شب بقیه شبها موقع سحر از خواب بیدار میشه و بعد بیا ببین داستان داریم ما تا خوابش ببره

من بیچاره هم باید بیدار بمونم و ساعت 6 بزنم بیرون و بیام سر کار یعنی از ساعت 4:15 بیدار باش تا شب ساعت 12 یا 1 که دوباره اگر بزاره بخوابیم

خلاصه کمبود خواب وحشتناکی دارم

خدا به خیر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:14  توسط Adel's Father  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:9  توسط Adel's Father  | 

عادل و تکه ای نان بربری

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:21  توسط Adel's Father  | 

از اون پست تا این پست

به تاریخ پست قبلی نگاه نکنید که شرمنده می شم

وبلاگ خودم بتونم زنده نگه دارم خیلی هنر کردم دیگه با این شیطنت هایی که این وروجک می کنه دیگه وقت و حوصله ای برای کار دیگه باقی نمی زاره

این عادل خان ما روز به روز داره شیطون تر میشه

یه چند ماه بود که شبها تا ساعت 2 نیمه شب باید بیدار می موندیم تا آقا تشریف ببرند و بخوابند ولی از یه ماه قبل در یک اقدام اساسی ساعت خوابش را تنظیم کردیم ، این شبهای دیگه حول و حوش ساعت 10 که میشه خودش دیگه یواش یواش می افته و ما هم وقت می کنیم کمی مطالعه یا استراحت کنیم

قبل از این که دست به این اقدام بزنیم نمی دانستیم که باید چی کار کنیم و چجوری باید بشه تا ساعت خوبش تنظیم بشه و بیاد عقب ، برای همین که نمی دانستیم مثلا ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر می خوبید و ساعت 8 بیدار می شد خوب معلوم بود که زودتر از 2 نیمه شب نمی خوبه برای همین الان دیگه سر ظهر می خوابه و حدود بین 3 تا 4 بیدار میشه تا ساعت 10 آتیش می سوزونه و بعدش از خستگی می افته

اینجوری بود که ما یک ماهی هست کمی می توانیم بخوابیم ولی باز نیمه شب ها زیاد بلند میشه تا شیر بخوره


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:7  توسط Adel's Father  | 

قصه ای آموزنده

 

"دیوید" همسایه دیوار به دیوار ما، دو تا بچه کوچولو دارد که یکی پنج ساله و دیگری هفت ساله است. او چندی پیش در حیاط خانه شان طرز استفاده و هل دادن چمن زن گازی را به پسر هفت ساله اش "کلی" یاد می داد. لحظه ای که "دیوید" نحوه کنترل دستگاه در انتهای زمنین را به پسرش یاد می داد همسرش "جن" او را صدا زد و سوالی از او پرسید "دیوید" صورتش را که برگرداند تا به سوال همسرش پاسخ هده "کلی" از روی ناشیگری چمن زن را در انتهای زمین چمن کاری به طرف باغچه گل هل داد و حدود یک و نیم متر از گل های باغچه را از بیخ کند!

وقتی که "دیوید" رو برگرداند و از آنچه که اتفاق افتاده بود با خبر شد کنترل خود را از دست داد و برای پرورش باغچه گل، باغچه ای که همواره حسادت همسایگانش را بر می انگیخت، وقت و زحمت زیادی صرف کرده بود. او تازه صدایش را برای دعوا و سرزنش بلند کرده بود که "جن" فوری خودش را به آن دو رساند دستش را روی شانه "دیوید" گذاشت و گفت: "دیوید خواهش می کنم به خاطر داشته باش که ما بچه پرورش می دهیم نا گل!"

 برگرفته از کتاب "سوپ جوجه برای روح" نوشته جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن ترجمه راستکار محمود زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:42  توسط Adel's Father  | 

مرور خاطرات


 

عادل جان؛

 

خیلی وقتست که می خواهم نامه ای برای 25 سالگیت بنویسم

 

 ولی مگر می گذاری!

وقتی که به خانه باز می گردم و از ته اتاق بدو بدو چهار دست و پا می آیی تا بغلت کنم همانند نردبانی از بابایی  بالا بروی و بر شانه هایم می ایستی و از آن بالا همه چیز را با دقت و وسواسی وروجکانه می نگری مگی می گذاری

 

وقتی نمی توانم برای دقایقی از کنارت دور شوم

مگر وقتی نمی گذاری کتاب و دفتری بر روی فرش پهن کنم

مگر وقتی چند ماهیست که از دست تو نتوانسته ام صفحه ای مطالعه کنم

مگر تو می گذاری

 

خیلی وقتست که می خواهم رازهایی رمز آلود را با تو در میان بگذارم

ولی تو نمی گذاری

 

عادل جان

با آمدن تو به جمع دونفره ما بعد از 5 سال بی هیچ اغراقی دچار تحولی اساسی گشتیم هم بیرونی هم درونی

حال مسولیتی سنگین تر و تعهدی بیشتر

 

این را بگویم که تمام حرکات و جنبش هایت برای ما بدیع و تازه هست و لذت بخش

آنگاه که با انگشتان کوچکت انگشتان ما را می گرفتی

غلتزدنت

سینه خیز رفتنت

بلند شدنت

خندیدنت

گریه کردنت

غدا خوردنت

تجربه کردنت از محیط پیرامون

لمس اجسام

از سرو کول ما بالا و پایین رفتنت

زمین خوردنت

آب خوردنت

دویدن و زمین خوردن

خوردن و خندیدن

خندیدن و گریه کردن

اشکهایت

دندان در آوردنت

بد اخلاقی هایت

ورجه وورجه کردنهای نیمه شبانه ات

خواب از چشمان ما ربودنت

 

 

همه و همه برای ما بدیع و جالب و در نوع خود خارق العاده هستند

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:34  توسط Adel's Father  | 

عادل جان تولدت مبارک

 

مثل همیشه چه زود گذشت!

چشم بر هم زدنی ۳۶۵ روز سپری شد و دوباره به ۸ مرداد ساعت ۳:۲۰ بعدازظهر رسیدیم

مثل همیشه باید افسوس لحظات گذشته را خورد که هیچ پینداشتیم و از کفمان رفت ولی نه

اینبار ما از لحظه لحظه این تجربه ناب و دوست داشتنی استفاده کردیم و بزرگ شدیم

این عادل نبود که بزرگ شد این ما بودیم که پا به پای او یکسال بزرگتر شدیم ولی خیلی متقاوت تر از سالهای پیش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:6  توسط Adel's Father  | 

عادل در حمام

 

Adel in bath

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:47  توسط Adel's Father  | 

وروجکی هنوز راه نمی ره

 

      خیلی وقته که می خوام مفصل بنویسم ولی وقتی می رسم خانه مگه این وروجک می زاره آدم کمی فرصت داشته باشه سرش بخارونه

امروز این آقا عادل ما ۱۱ ماه شان تمام شد و ماه دیگه یکسال تمام می شود مثل همیشه چقدر زود گذشت و می گذرد و سال دیگر نیز همین را خواهم گفت.

لحظه لحظه اش باارزش و ناب بود تجربه پدر شدن و پدر بودن به معنایی که هر کسی از آن درکی به دست می آورد

از مطالعه که کلا افتاده ایم از درس خواندن هم همینطور به سلامتی شما یعنی نمیشه که بتونی چند دقیقه تمرکز کنی ؛ از تو حال بدو بدو چهار دست و پا میاد تو اتاق بنده و خلاطه مگه دیگه می شه کاری کرد از سرو کول آدم بالا می ره و موها ت می کشه و دیگه مرد می خوام که بتونه در مقابل قیافه قشنگ و اون ژستهای خوردنیش تحمل کنه و کار خودش انجام بده  البته لذت سرو کله زدن با این شیطونک بسیار بیشتر از اینه که بخوای وقت نذاری و توجه نکنی و به کار خودت برسی

یواش یواش در حال راه افتادنه هنوز که راه نیافتاده انقدر شیطونه وای به حال اینکه راه بیفته

ولی تا وقتی یه وروجک شیطون نداشته باشی نمی تونی درک کنی که چی می گم باید عاشقش باشی و عشق بورزی

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:46  توسط Adel's Father  | 

عکس های جدیدی از عادل السلطنه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط Adel's Father  | 

حوصله مادرانه

 

وای خدای من، چقدر کار این مادرا سخته

چه حوصله ای دارن!؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط Adel's Father  | 

عادل السلطنه ایستاد

 

به نقل از خبرگذاری مادر عادل السلطنه که لحظاتی قبل به بنده واصل گردید:

امروز عادل خان بالاخره بعد از مشقتی فراوان و همتی بلند توانستند بر پاهای خود بیاستد این درحالیست که ایشان به تازگی ۹ ماهگی را پشت سر گذاشته و در میانه آن می باشد.

هر حرکت و پیشرفتی هر چند که برای دیگران ممکن است بی معنی و به دلیل پشت سر گذاشتن این مرحله خالی از جاذبه باشد ولی برای بنده و مادر عادل السلطنه همراه با ذوق و شعفی وصف ناشدنیست.

بسیار لذت بخش است که ببینی چگونه فرزندت به آهستگی بزرگ می شود و کوچکترین قدم و رشد و نموی برای خود تو باعث دگرگونی می تواند بشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط Adel's Father  | 

عادل قرمز پوش

 

 عدل قرمز پوش

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:22  توسط Adel's Father  |